تو نبودی ...اینجا
نوشتم تموم شد
ولی نشد ...
بعد از شنیدن صدات ...که با هر کلمه بم میگفتی
"صبر کن فقط ی ذره دیگه ..."
صدای من که با بغض بت می گفتم
"نمی خوام..."
که تو چقد می دونسی هنوز می خوام
آره تموم نشد
پاک کردم حرفامو
ترانه تقدیر شادمهر و نوشتم برا روزی که بیایی و بخونی حرفامو ...
میایی می خونی مگه نه ؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:28 توسط مرضیه|
برچسب:
نویسنده: نیکی حیدریان
که خب همیشه اونی نمیشه که ما میخواییم
هفته پیش یکشنبه که خوشحال از خواب پاشدم و با وسواس خاصی لباس انتخاب کردم
اینو فهمیدم همیشه همونجوری که خط و نشون می کشیم نمیشه
این من بودم که راحت از تموم شدن می گفتم ؟!
حالا انقد پر امید به آیندم چشم داشتم
نه اونقدر ناامید که به خودم بگم 6 ماه که چیزی نیست دختر ...
می دونی ؟
من برای عشقم که عکاسی بود سال ها انتظار کشیدم که حالا شدم اینی که هستم ....
پس چرا برای تو نخوام ی کم دیگه انتظار بکشم ؟
عزیزه ی حرف خوبی زد بم گفت وقتی میارزه چرا که نه ؟انتظار باید کشید
می ارزه جانم ...می ارزه انتظار برای تو
شاید ی روز باز دوباره خوشحال از خواب پاشدم و بیام برات بنویسم اینجا:
"فردا میایی که بمونی برای همیشه "
خدا؟
نگاهتو از ما بر ندار
حتی اگه بدیم ...
آمین نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت
19:22 توسط مرضیه|
برچسب:
نویسنده: نیکی حیدریان